پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

میگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

نگارش یافته توسط فرشاد اسماعیلیان در ۰۷ خرداد ۱۳۸۸ ، ساعت ۹:۴۸ قبل از ظهر - نوشته های شخصی - نظرات (۴)
می توانید نظرات این نوشته را با خوراک RSS 2.0 پیگیری کنید. شما می توانید نظر خود را ثبت کنید.

نظرات (۴ نظر)
  1.  محمد رضا:

    خوب بود … این سایت رو یکی از معلمان عزیزم از کبودراهنگ بمن معرفی کرده بود که از ایشون هم تشکر میکنم .

  2.  دیاکو:

    واقعا زیبا بود …

  3.  معصومه:

    این متن به نوعی ناشکری و دلبستگی زیاد به دنیا محسوب میشود . داشتن احساسات بزرگترین نعمت خداوند است . ماباید برای تک تک لحظات با احساسمان باید خداوند را شاکر باشیم .

  4.  معصومه:

    زندگی سرشار از خوبیهاست . من هیچوقت عاشق نبودم . اما امیدوار روزی عاشق کسی یا چیزی باشم که خداوند آن را تایید کرده باشد . پس به دنبال عشق واقعی روانه همه جای دنیا میشوم . تا آخر دنیا……….. میبرم به خداوند امید دارم………………………………………..

ثبت نظر
متن نظر: